نور او قبل خلقت آدم تو بگو قبل خلق اين عالم
آن زمان گذشتة مبهم كه خدا بود و حضرت خاتم
و علي ناگهان رسيد از راه و خدا گفت علي ولي الله
زانو و بازو و دو تا پهلو گيسو و رو و هر دوتا ابرو
از نوك شصت پاش تا سر مو عضو عضو علي فقط حق گو
كه يكي هست و هيچ نيست جزاووحـده لا الـه الا هـو
نكند تو خداي سبحاني يا كه اصلا ًتو ذات يزداني
تو علي علي عمراني من همانم كه خوب مي داني
زنده گشتم به دست آني من همان پير مرد همداني
عقل اول پيمبر مدني ذات دوم فمن يمت يرني
نور سوم حديثه،زن،چه زني روح چارم كه لوءلوء يمني
عشق پنجم وجود رباني ، آنكه او را حسين مي خواني
تشنه هستيم و آب مي خواهيم از لبانت شراب مي خواهيم
كربلايي جواب مي خواهيم يك جواب مجاب مي خواهيم
اين دعا را خودت اجابت كن يك نجف سهم ماست قسمت كن
ما كه بي توشه ،مايه آمده ايم ما بدون گلايه آمديم
يا علي ما براي ؟ ...آمده ايم ما زدار الولايه آمده ايم
دار ميثم كجاست من ميثم ، مصطفي كو منم ابوالهيثم
آن كه زهراست نام زيبايش و خدا گفته نور معنايش
وعلي همسرش و مولايش و حسين وحسن پسر هايش
فاطمه: عشق و تكيه گاه علي، فاطمه: يك تنه سپاه علي
بعضي اوقات شاه ذي الحشمت اسدالله غالب القدرت
مي شنيدآن الة عصمت با يكي گشته گرم در صحبت
كه برادر علي علي گو باش ، جاي من تو مواظب او باش
سند تازه ضدابتر داشت ؟ وارثي يا به غير كوثرداشت؟
پسرزندهاي پيمبرداشت؟ يامگرفاطمه برادر داشت؟
دادپاسخ صديقه الكونين فاطمه مادر حسن و حسين
چل شبی که پدر توسل کرد دوری خانه را تحمل كرد
و خدايش بر او تفضل كرد سيب دادش و او تناول كرد
نصف آن سيب من كه سرمستت نصفه اش ذوالفقار در دستت
پس بگو تا كه ذوالفقارم داد همت بيش كار و زارم داد
پدرت صبر پايدارم داد رونق فاطمي به كارم داد
ذوالفقاري كه در اُحُد دادم تا كه تيغم شكسته شد دادم
ذوالفقاري كه لا فتي اش منم هيبت و زور و ادعاش منم
حد تشخيص ضربه هاش منم رهبرش ، صاحبش ، خداش منم
نكند حقِ حق تباه شود حق و حق با هم اشتباه شود
جبرئيلم و بين تاريكي كه به گوشم رسيد صوت يكي
من كه هستم ، سپس بگو خود كي مانده بودم كه ناگهان ملكي
ملكي خوش قريحه و نمكي يك جهان شوربود خود به تكي
مژگانش كشيده تا ابرو ابروانش كشيده تا گيسو
گيسوانش كشيده تا بازو آن، همان شوخ لهجه گفت : بگو
انا عبدالذليل جبرائيل انت الله ،رب،خداي جليل
گفتم و مَحرم حضور شدم شاهد لحظة عبور شدم
از سياهي و كبر دور شدم وارد سرزمين نور شدم
پس بگويم علي است استادم ، پيش پايش به خاك افتادم
او كه در رزم مرحبا دارد در مناجات گريه ها دارد
بَه كه هر چيز را به جا دارد او كه در جنگ هم حيا دارد
عمر عاص است اين كه شرمنده پس چرا هر چه داشته كنده
نَفَس مرتضي مبارك بود دست او آية تبارك بود
يده الملك بود، آنك ، بود دشمنان سهمشان از او شك بود
هر كه او را نخواند رهبر دين مادرش نقطه نقطه چين به يقين
حيدره شاهكار خلقت بود مار را كشت پر زجرأت بود
در جواني نه مرد قدرت بو د!؟ پَرِ قنداقيش شجاعت بود
حيدره آمد و تبسم كرد عبدود دست و پاي خود گم كرد
دست حق بود پاي او را زد نقطة اتكاي او رازد
من نديدم كجاي او را زد بُرجَك ادعاي او را زد
آنقدر تيز تيغ مي چرخاند آنقدر با غضب رجز مي خواند
كه رجز ماند ماند از صحبت عبدود ماند ماند از حركت
ذوالفقارآتشين شد از سرعت و خدا بر علي دهد بركت
كه چنين غيرت و هنر دارد ضربه هاش اينچنين اثر دارد
چشم درد علي كه درمان شد نوبت رزم شاه مردان شد
فرق موش و اسد نمايان شد موقع رقص تيغ بران شد
ضربه اي زد كه ضربه وامانده ، ا ز رسيدن به تيغ جا مانده
ابتدا تيغ در هو اگشته مكث كرده سپس رها گشته
كله اي چون اوراسيا گشته و خدا گرم مرحبا گشته
مرهب است اينكه كله پا گشته و ببين از وسط دو تا گشته
وصف والعاديات ضبحا را نور فالموريات قدحا را
و شبيخون زدن به اعدا را قوت دست و زو اعضا را
پانصد و ده نفر دو نيمه شدند مست بودند پس جريمه شدند
دست تو با خدا گره خورده دل تو دل ز فاطمه برده
مُهر تو روي سينه ها خورده غم ز رخسار شيعه ها برده
و تو را ديده هر كسي مرده اي تو با ذات حق غذا خورده
فعل ماضي و حال و آينده شاعران پيش تو سر افكنده
دل اشعار از تو آكنده همه در انتظار يك خنده
كل شئي ز توست پاينده در غديرم توئي نماينده
غلامرضا فاتحی